تبليغاتX
رقص در رویا

رقص در رویا

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

می برم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد، می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخه ام چید

شعله ی آه شدم، صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب، خونین دل

می روم از دل من دست بردار

ای امید عبث بی حاصل

 نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 21:12  توسط ابراهیم  | 

آبی دریا قدغن

شوق تماشا قدغن

عشق دو ماهی قدغن

با هم و "تن" ها قدغن

                                برای عشق تازه

                                اجازه بی اجازه

پچ پچ و نجوا قدغن

رقص سایه ها قدغن

کشف بوسه ی بی هوا

به وقت رویا قدغن

                                برای خواب تازه

                                اجازه بی اجازه

در این غربت خانگی

بگو هر چی باید بگی

غزل بگو به سادگی

بگو "زنده باد زندگی"

                                برای شعر تازه

                                اجازه بی اجازه

از تو نوشتن قدغن

گلایه کردن قدغن

عطر خوش زن قدغن

تو قدغن، من قدغن

                                برای روز تازه

                                اجازه بی اجازه

 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 20:7  توسط ابراهیم  | 

به رسم مرغ دریایی

پر از پر تماشایی

به سوز ساز تنهایی

در این سیلاب زیبایی

برقص ... برقص ... برقص

به پیچ و تاب یک پیچک

به شکل آخرین میخک

به یاد شمعی در رگبار

دو سایه در هم بر دیوار

برقص ... برقص ... برقص!

(منظور همان رقص در رویاست!)

 نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:6  توسط ابراهیم  | 

اگر همه شاعر بودند

قصابان غزل می فروختند !

و عشق رفتار گلی بود که از هر گلدان

هر قرقبان

به تساوی سر می زد

اگر همه شاعر بودند

شاید که شعر ارزانترین تحفه بود !

اما اگر همه شاعر بودند

ستاره بیشتر بود بر عادت ِ نوشتن !

شانه هات بوی گوشت سوخته نمی داد !

ترانه ها برای عاشق بودن بس بود !

و بدرود از جنس سرب و دود نبود !

اگر همه شاعر بودند

تو تنور مرا روشن می کردی

و من داس می ساختم تا گندم ترا

درو کنم

اگر همه شاعر بودند

هر روز ختم من نبود !

هر روز یک میدان "همه" بود !

با "رنگ"، "سرود"،"عشق"،"عود"،"بُخور"،"رود"

نه به دستور "حزب"

به امر جناب "عشق" !

درود!

اگر همه شاعر بودند

همه ی یک کاسه سهم دو دهان بود

و باغ پشت قباله ی همه بود !

اقاقیا بیشتر می ریخت بر رفتار ما

سرو کمی می نشست در سایه گاه من

دریا حرمت ماهی را می شناخت

و ماهیگیران چکمه های خونین شان را به موج نمی شستند

و تور ِنور نمی بافتند تا دور ِدور

تا عشق ِ عشق

اگر همه شاعر بودند

آشغالدانی تو از ترانه ی من پر بود

و حضور من از پلکان خانه ی تو سر می رفت

اگر که تو شاعر بودی !

سخاوت دستانت بیشتر بود

اگر که تو شاعر بودی !

رنگین کمان در صبحانه ی تو بود

و دریا از پشت خواب تو رد می شد

اگر که تو شاعر بودی !

نفس عزیز بود

پرنده نمی ترسید

ستاره تا فواره پایین می آمد

و من بر می خاستم تا تو

که از تو بگویم

اگر که تو شاعر بودی !

زمین عبور ترا می رویاند

و من کنار تو می ماندم

تا همیشه ی دریا ،همیشه ی ماهی

اگر که تو شاعر بودی !

من و تو از تمام درختان سَر بودیم

اینجا مرگ از خویش میمیرد

شاعر اما از عشق !

مرگ در قبرستان می میرد

عشق اما

موج بازی یک نارنج است

بر کف گریه های آب !

یک کوره نور

یک نبض ِسرخ

بر پیچ پیچ ِ آبی ِدریا

یک شعر ِتر

منشور شبنمی بر نیلوفران آب

در اتفاق سر زدن از خود ،خدا شدن

طلا شدن

تا مرگ ِمرگ

دریا دچار آبی ِ آب است !

دریا دچار عادت زورق

دچار عادت زورقبان

ما می رویم به سمت مشرق ِ پاروها

به جانب ِما

دچار عادت ما باش !!

 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 0:48  توسط ابراهیم  | 

در این شب بی ماه و گل ، ستاره ساز صحنه شو

رخت "غزل کُش" پاره کن ،در شعر من برهنه شو!

بوی تا آرامش آب ، بوی تو عطر صد کتاب

بوسه جادویی تو ، کشف دوباره ی شراب

ناخن سرخ دست تو ، باغچه ی تب کرده ی من

کفش تو ساز کولیان ، شال تو جای گم شدن

چشم تو جای امن شب ، به وقت گرگم به هوا!

سینه پر قصه ی تو ، صدای معدن طلا

حرف تو گیلاس درشت ، ناز تو ابریشم چین

اسم تو یاد گل یاس ، بغض تو لرزش زمین

 نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 23:1  توسط ابراهیم  |